پرنده ی مهاجر
پنجشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۵، ۰۴:۲۵ ق.ظ
پرنده ی مهاجر رفت و دیگه نیومد
هیشکی ولی نپرسید که بر سرش چی اومد
وقتی میومد اینجا شب، سحرش نمیداد
حتی درخت پیرم شاخه بهش نمی داد
هر جا که بود غریبه؛ هر جا می رفت مسافر
نفهمیدیم کجا شد شهر و دیارش آخر
رنج و عذاب و ماتم براش همین و بس بود
دنیا به این بزرگی برای اون قفس بود
نه همزبون و همراز نه شوق و ذوق آواز
نه آسمون دلباز نه آرزوی پرواز
هنوز رو شونه ی باد، بال و پرش نشسّه
هنوز سه کنج ایوون یه لونه ی شکسّه
هنوز نگاه گرمش غم به دلم میاره
یه حس پاک عشق و به خاطرم میاره
پرنده ی مهاجر پا به سفر نهاده
پشت سرش نریختن یه کاسه آب ساده
shabaahengaam@
- ۹۵/۰۵/۲۸